تبليغاتX
مطالب کامپیوتری و داستانکهای زیبا


مطالب کامپیوتری و داستانکهای زیبا

اعتراض ایرانیان در مورد برنامه گوگل ارس ( خلیج ع ر ب ی به جای خلیج پارس)

 

513727mzfgbailft.gif

سلام دوستان خوبم

خوش آمدید

 

منتظر نظرات قشنگتون هستم

نوشته شده در چهارشنبه 1390/04/22ساعت 6:20 توسط مهشيد

 

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما و تمامی دست اندرکاران وزارت بهداشت ، درمان و آموزش پزشکی

اینجانب به علت بیماری یکی از نزدیکان به مدت یک هفته به بیمارستان سورنا مراجعه میکنم و بیمار در بخش ICU بستری می باشد.

این بیمارستان علارغم وجهی که دریافت میکند و علارغم اینکه هر روز با همراهان بیمارها که همگی از لحاظ روحی و روانی در وضع بدی به سر میبرند و نیاز به همدردی و برخورد خوب کارکنان بیمارستان دارند در ارتباط هستند، متأسفانه بدترین وضع خدمت رسانی و بدترین برخورد پرسنل را ارائه میدهد.

سعی کردم از طریق تلفنهایی که داشتم شکایت کنم که البته همگی عنوان کردند شکایت به آنها ربطی ندارد و جالب اینکه همگی میدانستند که در این بیمارستان چه میگذرد.

من اعتماد کردم و شکایتم را برای شما ارسال میکنم و مطمئن باشید به هرکسی که بشناسم تأکید میکنم که به این بیمارستان مراجعه نکند، این از رسالت من که حتما انجام میشود و اما رسالت شما ...

مطمئناً شما هم مثل بقیه عواملتان در جریان جنایتهای این بیمارستان و البته بیمارستانهای دیگر هستید که البته در بیمارستان سورنا به شدت پررنگ و کاملا واضح است و جای هیچگونه تردید باقی نمیگذارد و این مهم از مراجعه هر روز همراهان بیمار به پلیس 110 و درخواست رسیدگی به شکایتشان برای هر مراجع کاملا مشهود و قابل لمس است.

توصیه من حذف این بیمارستان با توجه به کارنامه سیاهی که تا بحال داشته است و در غیر اینصورت مطمئن باشید که با واکنش مستقیم همراهان بیمارها مواجه خواهید شد ، همانطور که دو روز پیش همراهان بیماری که در ICU بستری بود و سن بالایی داشت ، از طرف پرستارها مورد آزار قرار گرفته بود که با توجه به بی تفاوتی مسئولین بیمارستان نسبت به اعتراضات مردمی خودشان اقدام به برخورد فیزیکی با پرستار کردند که البته بسیار غم انگیز و البته مسرت بخش بابت سر جا نشاندن پرسنل بی بهره از شعور این بیمارستان بود.

پس این نامه را جدی بگیرید چون اتفاقاتی که در این بیمارستان در حال رخ دادن است هر روز حادتر شده و نیاز به مقابله را میطلبد و در صورت اطمینان مراجعین از عدم مقابله با بیمارستان، خودشان اقدام به برخورد لایق عوامل بیمارستان مینمایند.

                                                     با تشکر

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/11/18ساعت 11:52 توسط مهشيد |

 
 فکر کنید من اصلا وجود ندارم!

برويد مثل آدم زندگي تان را بکنيد

و اين قدر داستان و شعر درست نکنيد!

اگرخودتان من را درست کرده ايد

که کاسبي کنيد و سر همديگر را کلاه بگذاريد!

چرا پاي من را وسط مي کشيد ؟!


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1390/09/27ساعت 12:34 توسط مهشيد |

 

بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.
لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را
پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در
همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر
لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را
پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما
در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))،


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1390/09/27ساعت 12:33 توسط مهشيد |

w.gife.gifn.gif

 

دوستان خوبم سلام

این بخشو تازه راه انداختم و میخوام عکسهای مربوط به تزئین انواع غذاها رو اینجا بزارم چون خودم خیلی علاقه دارم و همیشه دنبال همچین چیزایی هستم

امیدوارم اگه عکسی داشتین برام بفرستین

مخصوصا

خانمهای عزیز اگه بتونن عکس از دستپخت و سلیقه خودشونو برام بفرستن میتونیم یه آرشیو قشنگ راه بندازیم

مرسی

 

عکسهای شب یلدا اضافه شد

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1390/09/08ساعت 15:19 توسط مهشيد |

داستان من از زمان تولّدم شروع می‎ شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچگاه غذا به اندازه کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،: "فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1390/07/20ساعت 8:49 توسط مهشيد |

روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .

بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و ... محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .

زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟ تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید

 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/07/20ساعت 8:37 توسط مهشيد |

با قلبی ملایم وحساس وارد میشوید وبا یک قلب سخت وبی احساس خارج میشوید...

سه ظرف را روی آتش قرار دادیم. در یکی از ظرفها هویج در دیگری تخم مرغ و در دیگری قهوه ریختیم و پس از 15 دقیقه:

هویج که سفت و محکم بود نرم و ملایم شد.

تخم مرغ که شل و وارفته بود سفت ومحکم شد دانه های قهوه در آب حل شدند و آب رنگ و بوی قهوه گرفته است. حالا فرض کنید آبی که در حال جوشیدن است مشکلات زندگیست. شما در مقابل مشکلات چگونه اید؟

مثل هویج سخت و قوی وارد مشکلات می شوید ودر مقابل بسیار خسته میشوید امیدتان را از دست داده وتسلیم می شوید. هیچ وقت مثل هویج نباشید...!

با قلبی ملایم وحساس وارد میشوید وبا یک قلب سخت وبی احساس خارج میشوید از دیگران متنفر میشوید و همواره تمایل به جدال دارید.

هیچ وقت مثل تخم مرغ نباشید…!

در مقابل مشکلات مثل قهوه باشید. آب قهوه را تغییر نمیدهد. قهوه آب را تغییر میدهد. هر چه آب داغتر باشد طعم قهوه بهتر میشود…!

پس بیایید در مقابل مشکلات مثل قهوه باشیم ما مشکلات را تغییر دهیم. نگذاریم مشکلات ما را تغییر دهد.

از طعم قهوه تان لذت ببرید…

نوشته شده در چهارشنبه 1390/07/20ساعت 8:36 توسط مهشيد |

 

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود.درحالی که مسافران در صندلی های خود نشسته  بودند قطار شروع به حرکت کرد.  به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد پدر نگاه کن درخت ها حرکت میکنند. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان زوج جوانی نشسته بودند که حرف های پسر و پدر را میشنیدند و از حرکت پسر جوان که مانند یک کودک 5 ساله رفتار میکرد متعجب شده بودند....

ناگهان پسر دوباره با هیجان فریاد زدپدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابر ها با قطار حرکت میکنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند.  باران شروع به باریدن کرد چند قطره روی دست مرد جوان چکید او با لذت ان را لمس کرد و چشمهایش را بست و دو باره فریاد زد:

پدر نگاه کن باران میبارد. آب روی من چکید .............

زوج جوان درگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند : چرا شما برای مداوای پسرتان به دکتر مراجعه نمیکنید مرد مسن گفت : ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم ،امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند.

 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/07/06ساعت 16:51 توسط مهشيد |

 
              
 مي گويند زماني که قرار بود دادگاه لاهه براي رسيدگي به دعاوي انگليس در
 ماجراي ملي شدن صنعت نفت تشکيل شود ، دکتر مصدق با هيات همراه زودتر از
 موقع به محل رفت . در حالي که پيشاپيش جاي نشستن همه ي شرکت کنندگان
 تعيين شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمايندگي هيات ايران روي صندلي
 
نماينده انگلستان نشست .
 
قبل از شروع جلسه ، يکي دو بار به دکتر مصدق گفتند که اينجا براي نماينده
 هيات انگليسي در نظر گرفته شده و

ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1390/05/25ساعت 10:7 توسط مهشيد |


آخرين مطالب
» خوش آمدید
» نامه به وزارت بهداشت (بیمارستان سورنا)
» از طرف خدا
» نماز اول وقت
» تزئین
» دروغهای مادرم
» جواب دندان شکن
» شما در مقابل مشکلات چگونه اید؟
» داستان زیبا
» ملت گرائی

Design By : Pichak