سال نو مبارک
آرزو میکنم سالی سرشار از شادی و سلامتی و موفقیت داشته باشید
برای دلم مینویسم...
میخواستم به کسی رأی بدم که بهتر از قبلی عمل کنه، وعده هاش قشنگ بود، طنین تبلیغاتش به دل مینشست.
اما وقتی پای صحبتش نشستم دیدم
چه جالب! یه رئیس جمهور پنیریه
از هر ۱۰تا کلمه ای که میگه یکیش پنیره ، راه و بیراه میگه "چیز"
به خودم گفتم ، ای دل غافل ، با رأی دادن بهش معلوم نیست از فردا همین پنیری که شده مهمون سفره صبحانه و نهار و شام مردم قیمتش میخواد بشه هم قیمت طلا یا نفت !!!!!!!!
یه کم گذشت دیدم
چه با مزه!
همه ایران ناموسشه غیر از ناموس خودش، دیدم چه روشنفکر ، وقتی پای آزادی من و دخترای ایرانی میاد وسط خیلی امروزی فکر میکنه و آزادی در هر شرایطی رو حق ما میدونه اما در مورد همسرش خیلی متحجرانه فکر میکنه و وقتی از مدرک تحصیلیش صحبت میشه آنچنان داغ میکنه که انگار در مورد روابط خصوصیش حرفی زده شده.
خدا اینچنین دلسوزانو برای ما و جامعه جهانی حفظ کنه، انشاءالله.
خب اینطوری که نمیشه، من الآن خیلی ناراحتم که فقط میتونم یک رأی بدم، نمیدونم وجود چنین نازنینی رو قراره از دست بدم یا نه.
راستی اگه پنیر اینقدر گرون بشه که نشه تو حرفا بیشتر از ۵بار تکرارش کرد، اونوقت رئیس جمهورمون چکار کنه؟ خب حتما تو مجلس مطرح میشه و یه راه حلی براش پیدا میکنن دیگه.
اصلا منه جوون چه لزومی داره نگران اینطور مسائل باشم، وقتی همه چیز بر وفق مراده دیگه بهتره این قبیل مسائل رو بسپرم به دست بزرگترا.
حالا از همه اینا بگذریم.
تو این دو روز تعطیلی کجائین ؟ شمال؟ ستاد انتخاباتی؟ دربند؟ یا ....
خوش بگذره
منم بشینم فکر کنم ببینم به کی رأی بدم
![]()
از تمام کسانی که ساکن کوچه شهید ..... هستند اما وقتی پیرزنی قد خمیده را می بینند که زنبیلی حاوی نان و سبزی را بدست گرفته و به سختی قدم برمی دارد با حالتیکه انگار از بیمعرفتی جوانان زمانه رنج می برند و می گویند تورا به خدا نگاه کن آیا پیرزن پسری ندارد که خود برای مایحتاج خانه این چنین سختی می کشد ؟ و نمی دانند این پیره زن مادر همان شهیدی است که آنها زیر تابلوی نام او ایستاده اند . از تمام کسانیکه ناکسند از عارفان بی معرفت ، از عالمانی که عادل نیستند ، از عادلانی که عارف نیستند ، از عارفانی که عاشق نیستند ، از عاشقانی که خالص نیستند و از مخلصانی که بسیجی نیستند ... از بسیجی نمایانی که جاهلند ، از ساکنان کوچه علی چپ ، از تمام خون هایی که رنگین ترند . از تمام آنها که نماینده مجلس هستند اما نماینده مردم نیستند ، از ذاکرینی که یاد خدا نمی کنند . از شورداران بی شعور ، از شعورداران بی شور . از آنهاییکه بین گل کاکتوس و گل لاله فرقی نمی گذارند. از آنانکه نهج البلاغه و روزنامه را یک جور می خوانند از حسین پرستان حسین نشناس ، از حسین دوستان زینب آزار . از همه آنانکه زیارت عاشورا می خوانند اما عاشورایی نیستند . از تمام سوال کنندگانی که بدنبال جواب نیستند . از تمام آنانیکه هدفشان وسیله ایست که توجیه میکنند از تمام آنهاییکه کربلا می روند اما کربلایی نیستند . از همه کسانی که قمه را فقط بر سر خود می زنند نه بر سر یزیدیان . از تمام کسانی که شمع بیت المال را به این خاطر خاموش می کنند که جیبشان نسوزد . از چشمهای نامحرم نواز ، از گوش هایی که کرهای مصلحتی هستند . از آنان که توجیه میکنند . از آنان که توجیه میشوند . از توجیه از توجیه از توجیه .
مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند! او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را..وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد. من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه دار و ندار تابستان مان را.***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت:خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!
روزی از روزها پدری از یک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستایی برد تا او دریابد مردم تنگدست چگونه زندگی میکنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ی خانوادهای بسیار فقیر سر کردند و سپس به سوی شهر بازگشتند. در نیمههای راه پدر از فرزند پرسید: خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟
- خیلی خوب بود پدر.
- پسرم آیا دیدی مردم فقیر چگونه زندگی میکنند؟
- بله پدر، دیدم...
- گو ببینم از این سفر چه آموختی؟
- من دیدم که ما در خانه ی خود یک سگ داریم و آنان چهار سگ داشتند. ما استخری داریم که تا نیمههای باغمان طول دارد و آنان برکهای دارند که پایانی ندارد، ما فانوسهای باغمان را از خارج وارد کردهایم، اما فانوسهای آنان ستارگان آسمانند؛ ایوان ما تا حیاط جلوی خانهمان ادامه دارد، اما ایوان آنان تا افق گسترده است. ما قطعه زمین کوچکی داریم که در آن زندگی میکنیم، اما آنها کشتزارهایی دارند که انتهای آنان دیده نمیشود؛ ما پیشخدمتهایی داریم که به ما خدمت میکنند، اما آنها خود به دیگران خدمت میکنند؛ ما غذای مصرفیمان را خریداری میکنیم، اما آنها غذایشان را خود تولید میکنند؛ ما در اطراف ملک خود دیوارهایی داریم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستانی دارند تا آنها را محافظت کنند.
آن پسر همچنان سخن میگفت و پدر سکوت کرده بود و سخنی برای گفتن نداشت. پسر سپس افزود:
- متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم!
دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سكوت كرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزیزم اما یك روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یك روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یك روز را زندگی كن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یك روز... با یك روز چه كار می توان كرد... خدا گفت:آن كس كه لذت یك روز زیستن را تجربه كند ، گویی كه هزارسال زیسته است و آنكه امروزش را درنمی یابد، هزار سال هم به كارش نمی آید. و آن گاه سهم یك روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی كن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حركت كند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یك مشت زندگی را مصرف كنم. آن وقت شروع به دویدن كرد. زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد كه دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد.می تواند...او در آن یك روز آسمان خراشی بنا نكرد، زمینی را مالك نشد، مقامی را به دست نیاورد اما...
اما در همان یك روز دست بر پوست درخت كشید. روی چمن خوابید. كفش دوزكی را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی كه نمی شناختندش سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان یك روز آشتی كرد و خندید و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او همان یك روز زندگی كرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسی كه هزار سال زیسته بود!
مردی در جهنم بود كه فرشته ای برای كمك به او آمدو گفت من تو را نجات می دهم برای اینكه تو روزی كاری نیك انجام داده ای فكر كن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟
او فكر كرد و به یادش آمد كه روزی در راهی كه میرفت عنكبوتی را دیداما برای آنكه او را له نكند راهش را كج كردو از سمت دیگری عبور كرد.
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتی پایین آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگیر و بالا بروتا به بهشت بروی.مرد تار عنكبوت را گرفت در همین هنگام جهنمیان دیگر هم كه فرصتی برای نجات خود یافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بیفتد.كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتی گفت تو تنها راه نجاتی را كه داشتی با فكر كردن به خود و فراموش كردن دیگران از دست دادی.دیگر راه نجاتی برای تو نیست .
چگونه و چه زماني بنزين بزنيم ؟
اطلاعاتي كه ذيلاً ذكر مي شود بسيار جالب و سبب صرفه جوئي ، يا بهتر بگويم ، استفاده بيشتر و بهتر از بنزيني است كه خريداري مي نمائيد .
چند راهنمائي براي بنزين زدن
فقط صبح زود كه حرارت زمين هنوز در پائين ترين حد قرار دارد بنزين بزنيد . به خاطر داشته باشيد كه در تمام پمپ بنزين ها مخزن سوخت در زير زمين قرار دارد. هرچه زمين سردتر باشد، بنزين غليظ تر و متراكم تر است. وقتي هوا گرم مي شود، بنزين منبسط مي گردد. بنابراين، خريد بنزين در بعدازظهر و حتي شب كه هنوز هوا كاملاً سرد نشده و بر بنزين اثر نگذاشته، سبب مي شود كه يك ليتر شما واقعاً يك ليتر نباشد. در صنعت نفت، گرانش معين و حرارت بنزين، گازوئيل و سوخت هواپيما، اتانول و ساير محصولات نفتي نقشي مهم ايفا مي كند.
هرچه درجه حرارت افزايش مي يابد منفعت زيادي نصيب اين صنعت مي كند. اما جايگاههاي سوخت داراي دستگاه جبران حرارت در پمپ هايشان نيستند.
وقتي مشغول بنزين زدن هستيد، دستگيره را تا آخر فشار ندهيد. اگر نگاه كنيد مي بينيد داراي سه درجه است: كند، متوسط و تند. در حالت كند ميزان تبخير را كه در اثر پمپ شدن بنزين حاصل مي شود به حداقل مي رسانيد. همه شيلنگ ها داراي محل بازگشت بخار هستند. اگر سريع بنزين بزنيد، مايع ديگري كه وارد مخزن بنزين شما شده بخار مي شود. اين بخار مكيده شده وارد مخزن زيرزميني مي شود به طوري كه وقتي شما بنزين مي زنيد، در واقع به آن ميزان كه دستگاه نشان مي دهد بنزين نزده ايد.
يكي از مهم ترين نكات براي بنزين زدن اين است كه وقتي باك اتومبيل نصفه است بنزين بزنيد. دليل آن اين است كه هرچه بنزين بيشتري داخل باك باشد، هواي كمتري فضاي خالي آن را اشغال مي كند. بنزين به مراتب سريع تر از آنچه كه تصور مي كنيد تبخير مي شود. مخازن ذخيره بنزين داراي سقف شناور هستند. اين سقف به عنوان نقطه صفر بين بنزين و جو عمل مي كند تا تبخير را به حداقل برساند.
نكته ديگري كه بايد يادآوري كنم اين است كه اگر تانكر بنزين در حال تخليه به خزن بنزين باشد و شما هم در جايگاه سوخت باشيد. در آن موقع بنزين نزنيد. به احتمال زياد بنزيني كه تخليه مي شود سبب مي گردد كه بنزين داخل مخزن به هم بخورد و آنچه از اشغال و آلودگي كه معمولاً ته نشين مي شود، بالا بيايد و قسمتي از آن نصيب اتومبيل شما شود.
اميدوارم اين نكات براي حفظ ارزش پول شما مفيد بوده باشد .
عید به پایان رسیدو چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود نامه ای به خدا. همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم ? فرستادی البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند...
به وبلاگ ما خوش آمدین
نمی دونم اولین باره که اینجا میاین یا مثل دوستانی که تو مشاعره ما رو شرمنده خودشون کردن روزی چند بار به ما سر میزنین ! در هر صورت امیدوارم وبلاگ ما مورد پسند شما قرار بگیره .
هر انسانی تو زندگیش آرزوها و رویاهائی داره ، میخوام بدونم :

بزرگترین آرزوی شما چیه ؟ هدف بزرگی
که بخاطر اون حاضرین هر کاری انجام
بدین !
